روانشناسی
جدیدترین تست های روانشناسی در www.ravanshena30.ir
قالب وبلاگ

غروب یك روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركینگ دوید، ماشین را روشن كرد و به نزدیك ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر كوچكش را بگیرد. وقتی ازداروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای كه داشته كلید را داخل ماشین جاگذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان كلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعی كند با سنجاق سر در اتومبیل را باز كند.

زن سریع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: «ولی من كه بلد نیستم از این استفاده كنم.»

هوا داشت تاریك می شد و باران شدت گرفته بود. زن باوجود نا امیدی زانو زد و گفت: «خدایا كمكم كن!»

در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای كهنه به سویش آمد. زن یك لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: «خدای بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت این مرد...!»

زبان زن از ترس بندآمده بود، مرد به او نزدیك شد و گفت: «خانم، مشكلی پیش آمده؟»

زن جواب داد: «بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی كلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز كنم.»

مرد از او پرسید كه آیاسنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز كرد!

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: «خدایامتشكرم!»

سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شریفی هستید.»

مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یك دزداتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!»

خدا برای زن یك كمك فرستاده بود، آن هم یك حرفه ای! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فردای آن روز حتما به دیدنش برود.


آدرس جدید وبلاگ
www.ravanshena30.ir




فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتررئیس شركت شد، فكرش را هم نمی كرد كه روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود




طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، داشتان دو عاشق موازی، داشتان عشق، داشتان عشقی، رمان عاشقانه، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سایت داستان عاشقانه، سایت داستان های عاشقانه، سایت داستانهای عاشقانه، سری جدید داستان های آموزنده، شرط عشق، عاشقانه ها، مجموعه داستان های بسیار زیبا، وبلاگ داستان، وبلاگ داستان های عاشقانه، وبلاگ داستانهای عاشقانه، یك داستان فوق العاده خواندنی، بهترین داستان های تیر ماه، بهترین داستان های جدید، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، داسان کوتاه، داستان، داستان 89، داستان آموزنده، داستان بسیار زیبا، داستان جالب، داستان خواندنی شرط عشق، داستان عاشقانه، داستان عشقولانه، داستان عشقی، داستان غم انگیز، داستان غمناک،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ جمعه 13 اسفند 1389 ] [ 04:58 ب.ظ ] [ Asal ] [ نظرات ]

 

تنه درخت:

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیل ها از ترفند ساده ای استفاده می کنند. زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندد. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند. اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد. وقتی حیوان بالغو نیرومند شد، کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد.

پای ما نیز، همچون فیل ها، اغلب با رشته های ضعیف و شکننده اغی بسته شده است، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم؛ غافل از اینکه برای بدست آوردن آزادی، یک عمل جسورانه کافی است.


آدرس جدید وبلاگ
www.ravanshena30.ir




طبقه بندی: مطالب آموزنده،
برچسب ها: بسیار زیبا، وبلاگ داستان، یك داستان فوق العاده خواندنی عشق، عاشقانه، معشوق، دلداده، متروک، کلبه، درد، محروم، خودکشی، دوست، بوسه، تنها، دوست داشتن، دوستی، یار دوستان، دوستت دارم، دوستم داری- فرار، تاریک، خاموش، فانوس، بی کس، خلوت، من و تو، با هم، جدایی، مکانیک قلبهای تصادفی??، ??بزرگ ترین وبلاگ عاشقانه، بی وفایی، شهرت، مردم، بی تو، شعر، دکلمه، بیت، غزل، رباعی، حافظ- سعدی، مولوی، خیام، بابا طاهر، رودکی، فرودسی، مجنون لیلی، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین - رمان، کوه، آرزو، شبی، تلخی برخورد، نامه، باران، قلبم، قلبت، قلب، دل، شکسته، دیوانه، دور، نزدیک، تنگ، دلم، تنها امیدش، سکوت، غصه بشکن، تنهائی، روزگارت، روزگار، گل، پرستو قفسی تنگ وبلاگهای همه کاره:، بهترین داستان های جدید، بهترین سایت داستان، بهترین و جدیدترین داستان ها، داسان کوتاه، داستان، داستان 2 خط موازی، داستان 2خط موازی، داستان 89، داستان آموزنده، داستان بسیار زیبا، داستان جالب، داستان خواندنی شرط عشق، داستان دو خوط موازی، داستان عاشقانه، داستان عاشقانه زیبا دو خط موازی، داستان عاشقانه ی 2خط موازی، داستان عاشقانه ی دو خط موازی، داستان عاشقانه:دو خط موازی، داستان عشقولانه، داستان عشقی، داستان كوتاه جدید، داستان كوتاه رمانتیك، داستان كوتاه شرط عشق، داستان كوتاه قرار، داستان كوتاه گریه آور، داستان های 89، داستان های آموزنده جدید، داستان های بسیار زیبا، داستان های جدید عاشقانه، داستان های زیبای خواندنی، داستان های عاطفی، داستان های کوتاه جدید، داستان کوتاه، داستان کوتاه جالب، داستان کوتاه جدید، داستان کوتاه خواندنی، داستان کوتاه کوتاه کوتاه، داستانهای عاشقانه، داستانهای نشان لیاقت عشق، داستانک، داستانک آموزنده، داستانک جالب، داستانک جدید، داستانک خیلی جدید، داستانک زیبا، داشتان دو عاشق موازی، داشتان عشق، داشتان عشقی، رمان عاشقانه، زیباترین قلب، سایت تخصصی داستان کوتاه، سایت داستان، سایت داستان عاشقانه، سایت داستان های عاشقانه، سایت داستانهای عاشقانه، سری جدید داستان های آموزنده، شرط عشق، عاشقانه ها، مجموعه داستان های بسیار زیبا، وبلاگ داستان های عاشقانه، وبلاگ داستانهای عاشقانه، یك داستان فوق العاده خواندنی، بهترین داستان های تیر ماه، داستان غم انگیز، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان غمگین - داستان غم انگیز قرار، داستان قرار ملاقات، داستان كوتاه مرد نابینا، رمان،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ جمعه 13 اسفند 1389 ] [ 09:04 ق.ظ ] [ Hedyeh ] [ نظرات ]

داستان اول : هوشمندانه سوال کنید

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم

»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

»ماکس می گوید: تعجبی نداره. توسوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم ی توانم دعا کنم »؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !


داستان دوم : مادر …..(نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم)

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن

با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . . .

داستان سوم : اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و…

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.




طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: داستان، داستان آموزنده، داستان اشتباه فرشتگان، داستان مادر دلسوز، داستان سیگار کشیدن در کلیسا، داستان طنز، داستان جالب و آموزنده،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ دوشنبه 22 آذر 1389 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

http://angelnet.ru/angel.jpg


درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.

دکتر گفت در را شکستی! بیا تو.

در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که

خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت :

آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس

میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید،

مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :...

باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت

به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر،

من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک

از چشمانش سرازیر شد.


دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.

دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،

جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص،

تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب

را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر

به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد.

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی،

اگر او نبود حتماً میمردی!

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال

است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد.

این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا...




طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: فرشته کوچولو، داستان فرشته کوچولو، داستان، آموزنده، داستان فرشته ی کوچک،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ چهارشنبه 17 آذر 1389 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

سرگرمی تفریحی – www.Persian20.ir


چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار می‌دهید. پرستار می‌آید…

«ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. می‌شه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟

«متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم».

«یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟

«از ۱۰سال پیش، دیگه تولید نمی‌شه. شرکت‌های سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشی‌ها مشترکه».

«۱۰سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم».

«شما گوشی‌تون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از این‌که به کما برید». «کما»؟!

باورتان نمی‌شود که در اسفند۱۳۸۷ به کما رفته‌اید و تیرماه ۱۴۱۲ به هوش آمده‌اید. مطمئن هستید که نه می‌توانید به محل کارتان بازگردید و نه خانه‌ای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه می‌پرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش می‌کنید تا زودتر مرخص‌تان کند.

«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین».

«چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»!

«شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن».

«چه اتفاقی افتاده»؟

«چیزی نشده! ولی بیرون از این‌جا، هیچکس منتظرتون نیست».

چشم‌هایتان را می‌بندید. نمی‌توانید تصور کنید که همه را از دست داده‌اید. حتی خودتان هم پیر شده‌اید. اما جرأت نمی‌کنید خودتان را در آینه ببینید.

«خیلی پیر شدم»؟

«مهم اینه که سالمی. مدتی طول می‌کشه تا دوره‌های فیزیوتراپی رو انجام بدی»..


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: داستان، طنز، داستان طنز، طنزها، مطالب طنز، داستان خنده دار،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ سه شنبه 9 آذر 1389 ] [ 03:36 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

http://aksfa.net/Upload/image-2010/Love-wallpapers/04.jpg

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
 آن تابلو ها، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان در آسمان، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ء چپ دریاچه، خانه ء کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه ء طوفان، جوجه ء گنجشکی، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد:


"آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است




طبقه بندی: داستان ها، مطالب آموزنده،
برچسب ها: محبت، جایزه بزرگ، داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، روانشناسی، روانشا30،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ شنبه 29 آبان 1389 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]

http://iranvij.ir/group/img/up/1239864626.jpg


روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست

 که واسش یه درس بیاد موندی بده. راهب

 از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ،

 بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری

 ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

 شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب

 داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه

اش چطور بود ؟

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، 

 اصلا نمیشه خوردش "

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره 

و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه .

 استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ،

 بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد

 و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام

 آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل

لیوان رو پرسید.

 شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت

: " رنجها و سختیهائی که

 انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه

 همچون یه مشت نمکه و

اما این روح و قدرت

 پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه 

میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ،

 بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان ...آب .




طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: دریا یا یک لیوان آب...، دریا، یک لیوان آب، یک لیوان آب یا دریا؟، داستان، آموزنده، داستان آموزنده،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ شنبه 15 آبان 1389 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]
http://jms02.persiangig.com/10/love.jpg

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس

بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری

 برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از

دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان

را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و

«حرف های دلنشین» را راه بیان عشق

عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند

 «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که

 شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر

 جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق

معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان

وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده

 و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری

به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام

 به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد

زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش

 را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر

 دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به

 گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان

 شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در

لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت

خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که

 «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از

پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو

پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را

 خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان

 می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن

جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم

 برای بیان عشق خود به مادرم و من بود





طبقه بندی: داستان ها،
برچسب ها: عشق، داستان، داستان عاشقانه، داستان عشق زن و شوهر در جنگل، تست روانشناسی، روانشناسی، روانشنا30،

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

اگر روانشناسی دات آی آر را دوست دارید به ما مثبت بدهید

[ چهارشنبه 5 آبان 1389 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ Amir Ahmadian ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

نظر سنجی
مهمترین آرزوی شما ؟ ( صادقانه و واقع بینانه )






درباره وبلاگ

همانطور که سلامت جسم برای همه ما مهم است, سلامت روان هم مهم است...
پس:
کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند
و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند
ما فقط کنار هم ایم تا لحظاتی که می پرسیم "چرا ما؟" به همدیگر بهترین زندگی را هدیه دهیم

" امیدواریم وبلاگ روانشناسی سهمی در موفقیت شما توی زندگیتون داشته باشه ، هرچند این موفقیت حاصل اراده شماست و ما فقط واسطه ایم... "
" به امید روزی که همه مردم سرزمین من لبخند به لب داشته باشند... "

" وبلاگ منتخب میهن بلاگ،مجله موفقیت و راه موفقیت "
مطالب برتر و پر بازدید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب